محمد باقر شريعتى سبزوارى
282
تحريرى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم ( فارسى )
است كه ، نظر كسانى مثل راسل كه يك فلسفهء نوى به اصطلاح خودشان در دنياى امروز آوردهاند ، تمام مطالب وى به اين يك مطلب برمىگردد ، و بدون شك آقاى طباطبائى از سخن آنها اطلاع نداشتند ، و حتى خود من هم وقتى اصول فلسفه را مىنوشتم ، توجه نداشتم كه حرفى كه ايشان دربارهء علوم عملى و علوم اخلاقى دارند ، يك فلسفهء بسيار جديدى است و آخرين نظريهاى كه امروزه دربارهء اخلاق مىدهند ، همين حرف آقاى طباطبائى است . « 1 » افلاطون در باب اخلاق يك سخن عالى دارد . از نظر او حكمت نظرى و حكمت عملى يك جورند و هر دو را با يك چشم ديده است ، چرا كه مسئلهء خير را در اخلاق مطرح كرده و گفته است : اخلاق ، اين است كه انسان طالب خير باشد و خيرْ خود ، حقيقتى است مستقل از نفس انسانى و بايد خير را شناخت ؛ يعنى مطلوب انسان در باب اخلاق و در باب حقيقت يكى است ؛ مثل رياضيات كه دربارهء اعداد بحث مىكند كه مستقل از ذهن ما يك نحوه وجودى دارند ، يا پزشك كه دربارهء اعداد گلبولها بحث مىكند كه مستقل از ذهن او جريانى در خارج هست و همچنين است علوم ديگر . از حرف افلاطون برمىآيد كه خير اخلاقى امرى است كه مستقل از وجود انسان وجودى دارد ، و انسان فقط بايد آن را بشناسد ، همچنانكه هر حقيقتى را بايد بشناسد . « 2 » در اينجا ، ضمن نقل نظر افلاطون راسل حرف خودش را مىزند و مىگويد : خير و خوبى در ماوراى وجود ما موجود است . سپس به تحليلى عين تحليل آقاى طباطبائى مىپردازد و مىگويد : اصل خوبى و بدى مفهومى نسبى است كه در رابطهء انسان با اشيا مطرح است ؛ مثلًا وقتى ما يك هدف و مقصدى داريم و مىخواهيم به آن مقصد برسيم ، بعد مىگوييم : « فلان چيز
--> ( 1 ) . شايد شالودهء اين فكر براى ايشان در حدود چهل سال پيش در نجف ، مقارن با به وجود آمدن اين فكر براى اروپاييان بود ، نه مسبوق به آن . در هر صورت قطعاً ايشان از نظريهء آنها مطلع نبوده است . در ميان متجددين ، اين راسل است كه اين حرف را شكافته است . اگر كسى تاريخ فلسفهء راسل را مطالعه كند بهويژه آنجا كه نظريهء افلاطون را بحث مىكند نظريهء او راجع به اين مسئله روشن مىشود ( 2 ) . از اينجا معلوم مىشود كه قدما نوعاً تلفيق مىكردند ميان حرفهاى گذشتگان ؛ يك قسمت حرفهاىخوب را مىگرفتند و حرفهاى نادرست را دور مىريختند ، بدون اينكه توضيح بدهند كدام حرف را گرفتهاند و كدام را دور ريختهاند ؛ در باب اخلاق هم بسيارى از حرفهاى افلاطون را گرفتند